هفته پیش همش با خودم درگیر بودم و پاچه همسر رو هم چندبار گرفتم. همش خودم رو داشتم با دیگران مقایسه می کردم و احساس می کردم همسرم و خانوادش توجهی بهم ندارن و انگار نه انگار که من تازه عروسم نه پاگشایی کردن نه کادویی و نه هیچی ... تنها کادویی که در این چند ماه از خانواده همسر گرفتم انگشتری برای عید قربان بوده! فکر می کنم شب یلدایی هم در کار نباشه! ... در حالی که همکارمو می بینم که برای تازه عروسش از یک ماه پیش داره برنامه ریزی می کنه ...
بعدش نمی دونم چرا و چطور این حس خود به خود از بین رفت. اون حسمو دوست نداشتم چون فکر می کردم افکار خیلی خاله زنکی شده و من هیچوقت آدم مادی نیستم و همه چیز رو با مادیات نمی سنجم و شاید همین هم باعث میشه همسرم و خانوادش برخی وظایفشونو نادیده بگیرن!
جمعه شب خونه پسرعمو دعوت بودیم، دختر عمو ایناو داداش کوچیکه و ... بودند خوش گذشت کادوی پاگشا هم گرفتیم، عروس عمو به محض ورود نقل و شیرینی و پول تزئین شده رو سرم ریخت که باعث خنده آبجی خانم همسر شده بود براش عجیب بود! بعد از شام فیلم عقد پسر عمو اینا رو دیدیم که مربوط به سال 74 بود خیلی قشنگ و جالب بود برای هممون و دیدن اون همه تغییر خیلی جالب بود. آخر سر هم من و همسر کادو گرفتیم.
روابط با همسر خوبه و درک متقابل داره بیشتر و بیشتر میشه. از این بابت راضیم.
دیروز سارا و شیرین و خواهر سارا اومدن اداره و تا عصر با هم بودیم و بعدش چون من کلاس زبان داشتم نتونستم باهاشون برم بیرون ولی ناهار از بیرون سفارش دادم و توی اداره ناهار خوردیم.
آخر هفته تولد آنی ، بابای آنی و خودمه! بعد از امتحان روز دوشنبه با همسر میریم برای آنی و باباش کادو میخریم. اگر همسر جانم رو بتونم راضی کنم که این هفته نره اربیل خیلی خوب میشه و جشن تولدی که دعوتیم خیلی خوش میگذره.
- امروز سر ظهر یعنی همین چند دقیقه پیش یکی از همکارا بحث نفقه راه انداخته بود که نفقه چیه و چه جوریه معتقد بود نفقه چیزی ورای خرج های معمول و غذا و خوراک و پوشاک هست و فکر میکرد که پولیه که مردا علاوه براین خرخ و مخارج همینجوری به خانمشون بدن. نظر من این بود که خانمهای شاغلی مثل ما زرنگی می کنیم از طرفی دوست داریم که استقلال کامل داشته باشیم و همسرمون در مورد درآمد و چون و چرایی اون از ما چی نپرسه و از طرف دیگه همون استقلال رو حاضریم با پول گرفتن های وقت و بی وقت از همسرمون زیر سوال ببریم. البته من که تجربه آنچنانی ندارم ولی از حرف همکارام با دیدگاه ها و نگرش های مختلف فهمیدم که همه یه جورایی دوست دارن شوهراشون یه وقتهایی بهشون پولی بده و یا چیزی براشون بخره و یه چیز جالب در مورد خانم هایی که پولشونو از شوهراشون قایم می کنن این بود که همه قصدشون از اینکار اینه که بلاخره یه جایی همین پول بدرد خانواده می خوره و قرار نیست جایی غیر از خانواده خرج بشه !!!
- حالا امروز باید از همسرم بپرسم که همسر جان شما که به من نفقه نمیدی نکنه خدای نکرده اون دنیا مدیون من باشی و زیر دین :)
- دیروز با همسر رفتیم هفت تیر پالتو بخرم یا به عبارت بهتر ببینم .... همه قیمتها بالای 100 تومن بود یاد پالتو خوشگلی افتادم که آخر زمستون سال قبل آریا شهر تو حراج دیدم که خیلی خوشم اومد و توی حراج 40 تومن بود و من فقط به خاطر لجبازی با فروشنده نخریدم حالا باید دندم نرم برام با این قیمت ها بخرم. یکی دو مدل خوشگل دیدم که رنگ آبیش خوشگل بود و چشم همسرجان رو هم گرفته بود. خودم رنگ سبز تیره دوست داشتم که پیدا نکردم یعنی بودا ولی دو دکمه بود که من دوست ندرم چون آدمو گند نشون میده. تازه امسال می خوام بلاخره دست از پالتو مشکی خریدن بردارم، ببینم موفق میشم :)
- روزهای دوران عقد همچنان به خوبی و خوشی می گذرن. هفته ای چند روز خونه همسر هستم و خدا رو شکر مشکل خاصی نیست و فقط فکر کردن به اینکه چطور با دست خالی می خواییم خونه بخریم یک وقتهایی هر دومونو کلافه می کنه... جمع وجور کردن حداقل 50 - 60 تومن وام برای خرید حداقل یه خونه نقلی 40-50 متری ... اگه بریم مستاجری دیگه سخت بتونیم خونه بخریم.
داداشم میگه بی خیال جهیزیه بشو و همه پولوتونو بزارین برای خونه وسایل خونه درست میشه. هر کسی تجربه ای داره بگه واقعا اشتباه نیست من و خانوادم پولی رو که می خواییم جهیزیه بخریم بزاریم برای خرید خونه و من بدون جهیزیه باشم؟؟؟ خودم خیلی مرددم ! فکر می کنم در بلند مدت به ضرر من تموم میشه اینکار ...
- آخر هفته با همسر گلم و آبجی خانمش رفتیم بام تهران آی حال داد بهمون، چه بارونی بارید کفشام پر آب بود و فرچ فرچ صدای آب تو کفشم با انگشتای یخزده پام به جیگرم حال میداد و چتر هم جوابگوی اون بارون نبود حتی :))))
- همسرم آخر هفته ها میره دانشگاه و پنج شنبه ها وقتم تقریبا مال خودمه و برنامه ام تقریبا اینجوریه که تا عصر به کارها و برنامه های خودم می رسم بعد شبش میرم پیش آبجی خانم که تنها نباشه و نزدیکای صبح که مهدی جان از راه میرسه چند ساعت استراحت و بعد صرف صبحانه با نون و سنگگ تازه وبعدش مهمونی یا ددر و بیرون رفتن تا شب و ...
- مشکل کم حرفی و لالمونیم همچنان هست هر چند خیلی سعی می کنم بیشتر زبون بریزم ولی یه وقتایی ناخودآگاه میرم تو لک و یه وقت به خودم میام می بینم این همه مهدی به من ابراز علاقه می کنه و حرفهای قشنگ می زنه اونوقت من مثل لالها فقط بهش زل می زنم خب معلومه اون هم می خوره تو ذقش! جالبه که اینجور وقتها نمی تونم خودمو جمع و جور کنم و حتی یک کلمه هم نمی تونم پیدا کنم تا جوابشو بدم! باید فکری به حال این مشکلم کنم چون احساس می کنم در آینده ( حتی الان) باعث ایجاد مشکل در زندگیم میشه.
- آخر هفته را یا با همسر می رویم ولایتشان یا من با دوستانم می روم نمک آبرود و همسر می رود سراغ درس و دانشگاهش ! هر دو اینها بستگی زیادی به وضعیت آب و هوا هم دارددد.
- چهارشنبه امتحان pre fc1
- عکسهای مربوط به سفر اردبیل و عکس هایی که در ولایت خودمان و همسرمان گرفتیم را گلچین کردم تا تعدادیش را بدهم برای چاپ ... علاقه زیادی به عکس دارم مخصوصا چاپ شده و در آلبوم!
همسر جان ما ارشد قبول شده اونم کجا ؟ .... اردبیل! حالا کلا برنامه ریزی های ما بهم ریخته... ولی برای من اصلا مهم نیست و خیلی خیلی خوشحالم... همیشه دوست دارم همسرم پشرفت کنه حالا می خواد این پیشرفت کاری باشه یا مالی یا مهم تر از همه تحصیلی! خلاصه اینکه از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجم... همسر جان که اصلا انتظار قبولی نداشت و برخلاف اصرار من که می گفتم پس نتیجه امتحانت چی شد اصلا دنبالش نبود و به طور اتفاقی از طریق یکی از همکاراش متوجه قبولیش میشه و وقتی خبر قبولیش رو به من داد خیلی عادی و خونسرد گفت " راستی ارشد قبول شدما" که وقتی ذوق و شوق منو دید شوکه شده بود!! خودش می گه نمی خوام الان برم دانشگاه ! بیشتر به خاطر بحث مالیشه و می گه که برنامه خونه خریدنمون به هم میریزه! و می خونم سال بعد سراسری تهران قبول بشم... ولی فعلا که مخشو زدیم (من و اطرافیان) که بره بخونه احتمالا می تونه از ترم بعد انتقالی هم بگیره بیاد تهران ... خلاصه اینکه خودم یه برنامه جدید بهش پیشنهاد دادم اول اینکه کلاس زبانش رو فعلا کنسل کنه و به جاش هفته ای چند ساعت تدریس بگیره با این کار بخشی از شهریه اش در میاد... کمی هم در سایر هزینه ها صرفه جویی می کنیم و خلاصه کاری میکنیم که از برنامه خونه خریدن هم عقب نمونیم... حتی پیشنهاد دادم که گرفتن عروسی خیلی هم واجب نیست و من به شخصه علاقه خاصی به برگزاری مراسم ندارم که همسر جان نظرش اینه که چون بچه اول خانودس و همه بهش حساسیت دارن نمی تونه اینکارو نکنه و مراسم نگیره و از صحبتاش هم احساس کردم که هزینه های ازدواج رو مامان و بابا می خوان بدن چیزی که در جلسه خواستگاری هم یه اشاره ای بهش کرده بودند.کلا مهدی مامان و باباش با اینکه یه معلم سادس و هیچ درآمد خاص دیگه ای ندارن تا جاییکه بتونن کم نمیزارن. حتی وقتی به بابا زنگ زدم قبولی مهدی رو مژده بدم گفت به مهدی بگو بره ثبت نام کنه خدا بزرگه ما هم کمکش می کنیم.
امروز مهدی میره که ثبت نام کنه و پنج شنبه و جمعه هم میره سرکلاس... حالا من هفته ای چند روز تنها می مونم. شاید آخر هفته یه روز برم پیش آنی اینا که شاکین خیلی بی وفایی و دیگه پیش ما نمیای ، شاید بشینم کمی زبان کار کنم که این سه ماه وقفه باعث شده نطقم کامل کور بشه! یه روز هم میرم پیش آبجی خانم همسری که در نبود همسر جان تو خونه تنها می مونه... دلم برای مهدی تنگ میشه و تا بره و برگرده نگرانشم... خدا جون کمک کن همه چی خوب خوب پیش بره.
بعد از برگزاری مراسم عقد در ولایت ما روز بعدش می خواستیم برگردیم تهران چون شنبه قرار بود بریم سرکار و این وسط فقط خوش به حال آقای داماد بود چون در تعطیلات تابستان به سر می بردند. روز بعد صبح زود از خواب بیدار شدیم و ساعت 8 مامان بابا و عمه و ... فامیلای مهدی رو راهی کردیم و برگشتیم خونه که دوباره استراحت کنیم مهدی با بقیه طبقه پایین رفت بخوابه ولی من هر کاری کردم خوابم نبرد و بلند شدم رفتم کمی به مامان کمک کردم تا خونه کمی ظاهرش مرتب بشه. ساعت 11 دیگه تلفن به صدا در اومد که ای خانم سفره عقد رو بیارین که مشتری داره بعد از اون گفتن که دفترچه عقدمون رو باید بریم بگیریم خلاصه مهدی رو بیدار کردم و ما رفتیم دنبال راست و ریس کردن کارها و وقتی برگشتیم خونه مامان و خواهر کوچیکه و ف ناهار رو آماده کرده بودند سفره رو پهن کردیم و ناهار خوردیم وبعد آماده برگشت به تهران شدیم. اولش دلم گرفته بود ولی بعد سعی کردم خودمو جمع و جور کنم و از اولین سفری که حالا با همسرم :) و بقیه داشتیم لذت ببرم!! تو ماشین هم پشت سر مهدی نشسته بودم و تو آینه حواسمون به همدیگه بود و لاو می ترکوندیم. کل مسیر رو خوندیم و دست زدیم و خوش گذروندیم ساعت 11 شب رسیدیم تهران که مامان ن گفت شام رو آماده کردم و بیایین شام اینجا، شام رو هم اونجا تناول کردیم و بعد مهدی اول پسر خاله اش الف و م رو به خونشون رسوند و بعد هم من! چون فردا صبحش باید می رفتم سر کار...
در اداره هم خبر مثل توپ ترکید و همه زنگ می زدند تبریک می گفتن و به واحدهایی که ارتباطمون با هم بیشتره و دوستیم شیرینی دادم و بچه های واحد خودمون که گفتن باید بعدا یه ناهار مفصل مهمون کنی ...
حالااااا نزدیک یک ماه هست که ما عقد کردیم و در این مدت دو سفر با هم رفتیم اولین سفر به ولایت همسر جان بوده که به قصد معرفی عروس جدید
به فک و فامیل و دوستان و آشنایان بود و در این سفر به ما بسی خوش گذشت و اوقات خوبی با همسر و خانوده و دوستانشان داشتیم و عکس هایش هم موجود است. سفر دوم هم به ولایت ما بوده است که آن هم بسیار خوش گذشت و حتی عکس های بسیار زیبا و هنری و حتی پانورما
گرفتیم که قصد داریم تعدادی از آنها راچاپ کنیم. در این مدت ما چند مهمانی هم دعوت شدیم اول منزل م و الف پسر خاله مهدی و مهمانی بعدی منزل آنی اینا.تقریبا هر روز همدیگه رو می بینیم و با هم میریم بیرون و آخر هفته ها رو هم تقریبا با هم هستیم. و از امروز کلاس زبان که تیرماه و بعد از تموم شدن اینترچنچ کنار گذاشته بودم دوباره شروع میشه و الان ترم اول پری اف سی هستم ولی در این سه ماهی که فاصله افتاد اصلا مطالعه نداشتم حالا دیگه خدا خودش بخیر بگذرونه ...
امروز نتایج دکترای اعلام شد و داغ دلم تازه شد باز به سرم زده سال دیگه شرکت کنم. ادامه تحصیل دادن بزرگترین آرزومه بلاخره باید بهش جامه عمل بپوشونم ![]()
روزهای اول به استراحت و بخور و بخواب گذاشت چون همه جاهایی که تو کار عقد و عروسی بودن ماه رمضوونی کرکره ها رو کشیده بودن پایین و کلا تعطیل بودن بنابراین با تمام تلاشی که من و خواهر و دختر عمو و نوه عموها کردیم تا هفته آخر هیچ کاری نتونستیم از پیش ببریم و فقط هر چند روز یکبار دور هم جمع می شدیم بساط بزن و برقص و تمرین انواع رقص راه می انداختیم و خوش می گذروندیم بگذریم که مامان همش ضد حال می زد می گفت ماه رمضون به جای عبادت و مسجد رفتن این کارهارو می کنید:) ... خلاصه هفته آخر رسید شور و حال بیشتر شد و نذر و نیاز کردن که ای خدا ماه رمضون روز چهارشنبه باشه و پنج شنبه نباشه چون همه مهمونای شهرستان گفته بودن ما روز عید حرکت می کنیم و میاییم، کارت دعوت، سفره عقد، کیک و شیرینی، غذا و میوه، لامپ ال ای دی ، میز و صندلی ، باند و فیلم و دوربین، مرتب و آماده کردن خونه همه به تدریج انجام شد و تقریبا همه چیز اونجوری که دوست داشتم انجام شد به غیر از میزو صندلی!
سه شنبه داداش بزرگه با خانوادش و داداش کوچیکه هم از تهران اومده بودن، تا رسیدیم به یک روز قبل از مراسم که روز عید فطر هم بود. اون شب تقریبا نزدیک 40 نفر مهمون داشتیم و و مهدی و مهموناش که کلا ده نفر بودند هم قرار بود برای شام برسن. مهمونای خودمون هم که عمو، پسرعموها، عمه ها، دخترعمه با خونواده هاشون بودند. از قبل از ظهر هرکسی مشغول کاری بود تا 2- 3 بعداظهر همه کارها انجام شده بود و همه رفتن خونه هاشون تا استراحتی بکنن و برای شام بیان خونه ما.من هم که خیلی خوشحال بودم خیلی هم استرس داشتم با مهدی هم در تماس بودم و اونا 12 ظهر از تهران حرکت کرده بودند. تا ساعت 8 – 9 همه مهمونا اومدن و خود مهدی و خواهر خانم و پسرخاله و خانمش که دوست من هم هست دیرتر از همه رسیدن، اتفاق بامزه ای که افتاد این بود که فامیلای ما بجز مامان و بابای آنی چون هیچکدوم مهدی رو ندیده بودند شوهر عمه مهدی رو با مهدی اشتباه گرفته بودند و خورده بود تو ذوقشون و عمه با ترس و غیر مستقیم و با یه نگرانی خاصی ازم پرسید که داماد همینه دیگه!! که من از خنده غش کرده بودم و وقتی گفتم که نه عمه خیالش راحت شد و گفت وای ترسیده بودم! طفلک شوهر عمه! آخه موهاش تقریبا سفیده و از راه همه که رسیده بودن خسته و داغون بود! خلاصه همه رسیدن و پذیرایی انجام شد و شام سرو شد. بعد از شام همه مشغول جمع و جور کردن بساط شام شدن و بعدش غرغروای خواهرزاده ها و برادر زاده های کوچیک که همشون 8، 9 سال بیشتر ندارن شروع شد که ما میخواییم آهنگ بزاری و برقصیم، همش هم می اومدن تو گوش من می گفتن! من هم هی می گفتم حالا صبر کنید زوده! بلاخره طاقتشون طاق شد اهنگ گذاشتن و با یک آهنگ با مزه ( آهنگی که با این جمله شروع میشه : امشب می خواییم اینجارو بترکونیم، ایولللللللل! بعد خودشون همه با هم جواب دادن ایولللل! من از خنده مرده بودم!) شروع کردن و بعد گیر دادن پسر عمو وسطی که برای اینجور چیزا پایه س! وخلاصه بزن و برقص شروع شد و همه رقصیدن و کلی خوش گذشت و شب به یاد ماندنییی برامون شد.
حالا روز چهارشنبه بود من استرس داشتم و زود بیدار شدم با مامان سفره صبحانه رو آماده کردیم ولی مهی اینا که طبقه پایین خونه رو براشون آماده کرده بودیم تازه نه – نه و نیم من زنگ زدم و بیدارشون کردم اومدن بالا و صبحونه خوردیم و هر کسی رفت دنبال کاری، یه نفر گفته بودیم بیاد کمک مامان کنه که از ساعت 9 اومد و من کمی خیالم راحت شد. من و مهدی رفتیم آتلیه و مهی با عکس در مورد عکس ها صحبت کردن و بعد رفتیم یه دور تو شهر چرخیدیم وسفره عقد رو گرفتیم و بردیم خونه وقتی رسیدیم خونه دیدیم هر کس مشغول کاری شده و ساعت یک مهدی منو گذاشت آرایشگاه و رفت دنبال بقیه کارهاش، 2 ساعت بعد ف. و خواهر مهدی هم اومدن همونجا وقت آرایشگاه داشتن و اونا کارشون زودتر تموم شد و رفتن و من از ساعت 6 تا نزدیکای ساعت 8 منتظر مهدی موندم. وقت آتلیه هم داشت می گذشت از یه طرف عکاس به من زنگ می زد و از طرف دیگه من به مهدی، بعد از کلی انتظار خسته کننده مثل عروس هایی که داماد لحظه آخر پشیمون میشه و قالش میزاره، آقای دوماد به همراه برادر کوچیکم و نوه عمو به عنون عکاس و فیلمبردار اومدن اما بدون دسته گل که قبل از آرایشگاه چندبار به مهدی تاکید کرده بودم که یادش نره با خودش بیاره! کلی حرصم دراومد و سوتی دادم که الان توی فیلم هم مشخصه و خنده داره! البته چون آرایشگاه نزدیک خونه بود سریع برامون آوردنش ... خلاصه بی خیال این چیزای کوچولو شدم چون ارزش حرص خوردن نداشت و تصمیم گرفتم خوش بگذرونم، رفتیم آتلیه و اونجا هی بهمون زنگ می زدن که بیاین همه منتظر شمان ولی ما با خونسردی به عکاس گفتیم کارتو بکن و هیچ عجله ای نکن! کلی عکس در حالتهای مختلف گرفتیم ولیت هم انتخاب کردیم و رفتیم سمت خونه... میون دود اسفند و صدای کل و هلهله و و شادی بقیه وارد مجلس شدیم و با همه احوالپرسی و خوش و بش کردیم و بعدش سیع شام سرو شد تا بعد از شام عاقد برای خوندن خطبه عقد بیاد. من و مهدی انگار نه انگار عروس و دومادیم رفتیم تو یه اتاق جداگونه و راحت دلی از عزا درآوردیم. بعد از شام عاقد به همراه بقیه آقایون و اومدن بالا، اون لحظه خیلی برام سخت بود یک لحظه با خودم گفتم " چیکار داری می کنی؟؟؟ از انتخابت مطمئنی؟ بعد احساس کردم دروران آشناییمون چقدر کم بوده و 6 ماه فرصت زیادی برای شناخت نبوده و کلی فکرهای دیگه " ولی وقتی یه نگاه به صورت مهدی انداختم که ببینم عکس العملش چیه دیدم آروم و مهربون کنارم نشسته من هم آروم شدم و به خدا توکل کردم . هر چند مهدی هم بعدا گفت که احساسی شبیه احساس من داشته. بعد در حالی که همه آروم نشسته بودن و حتی سر و صدای بچه ها هم نبود و فقط گاه گداری یکی یه تیکه می پروند عاقد مراسم عقد رو کامل و با طول تفسیر به جا آورد و ما هزاران تا امضا زدیم که من به خاطر ناخنم به زور و خیلی بدخط می نوشتم و امضا می کردم. لحظه ای که عقد خونده می شد برای خوشبختی و ازدواج همه دخترو پسرای دوست و آشنا دعا کردم برای عاقبت بخیری خودمون هم دعا کردم. بعد از جاری شدن عقد حلقه ها رد و بدل شد، عسل خوردیم، کادوها رو دادن و همه باهامون عکس گرفتن. و بعد مراسم بزن و بکوب شروع شد و تا 4 صبح ادامه داشت. من و مهدی هم اصلا کم نیاوردیم و پا به پای مهمونا رقصیدیم و خیلی خوش گذشت و همه چیز خوب برگزار شد. و تقریبا به همه خوش گذشته بود و همه مهمونا راضی بودن. و اینگونه بود که در تاریخ 10 شهریور 1390 روز پنج شنبه من و مهدی به عقد یکدیگه دراومدیم :)
